شب های عجیب و مرموز دارد...
عابران مخفیانه می روند و می ایند...
همگی راس ساعت 10 می خوابند...
اما من در خیالم فرض میکنم که "باید بهار را باور کرد!زمستان همیشه سخت است..."
من در خیالم شهری اباد را تصرف میکنم...(شهری که فامیلیش بهاران باشد!)
شهری که گشت {غم ممنوع} داشته باشد...(محال نا ممکن!)
شهری که عابران لبخند را به هم هدیه کنند...
اما حقیقت این است که...
شهر عجیب من نیست!تنها نفس می کشد...
شهر من دردهایی را تحمل می کند که کوه را ضعیف می کند...
مردم شهر عجیب من!"باید بهار را باور کرد!"
و بلند بلند و یکصدا خواند:"خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟تو چرا این همه دل تنگ شدی؟باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن!"*
بهار را باور کن_#فریدون_مشیری
________________________________
طْا.حِ
"سی ام بهمن ماه"...
ما را در سایت "سی ام بهمن ماه" دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73